نميدانم ادبا و شعراي ما در كدامين شهر ايران ميزيستهاند...
شايد تمامش ساخته تخيل قدرتمندشان بوده....
چرا كه من هيچكدام را نميبينم! نميشنوم!؟؟....
من "همهمه دلکش برگ" را نميتوانم بشنوم.
" آبی آرام بلند" را نميبينم.
"زمزمه مبهم آب" برايم مفهومي ندارد............
شايد تمامش ساخته تخيل قدرتمندشان بوده....
چرا كه من هيچكدام را نميبينم! نميشنوم!؟؟....
من "همهمه دلکش برگ" را نميتوانم بشنوم.
" آبی آرام بلند" را نميبينم.
"زمزمه مبهم آب" برايم مفهومي ندارد............
هر چه ميگردم نميتوانم "مناجات درختان را هنگام سحر"،
"رقص عطر گل یخ را با باد"،
"نفس پاک شقایق را در سینه کوه"،
"صحبت چلچله ها را با صبح"،
"بغض پاینده هستی را در گندم زار"،
"گردش رنگ و طراوت را در گونه گل" پيدا كنم.
من هیچکدام را نمی بینم، نمیشنوم !!؟ ..............
هر چه مینگرم تنها ماشين است و ساختمان...
هرجه دقت میکنم فقط ترافیک است و سر و صدا...
تنها بویی که به مشامم می رسد بوی دود است و هوای آلوده...


