نامه را كه ميخواندم خاطرات سالهاي گذشته دوباره زنده شد. اگر چه در ظاهر نامه فرزندي است به پدر خود كه از اين دنيا رخت بر بسته ولي در واقع مخاطب آن من و تو و تمام مردم ايران زمين است.
http://negahedigar1.blogfa.com/post-117.aspx

تهران يا طهران اينجا شهر من است!
نامه را كه ميخواندم خاطرات سالهاي گذشته دوباره زنده شد. اگر چه در ظاهر نامه فرزندي است به پدر خود كه از اين دنيا رخت بر بسته ولي در واقع مخاطب آن من و تو و تمام مردم ايران زمين است.
http://negahedigar1.blogfa.com/post-117.aspx

در تاريخ 15 بهمن 1313 دانشگاه تهران با شش دانشكده طب، فني، علوم، علوم معقول و منقول، ادبيات و حقوق افتتاح شد.

ولی امروز که داشتم توی خیابون ولی عصر راه میرفتم و آفتاب پاییزی به صورتم می خورد٬ خیلی لذت بردم. پیش خودم فکر میکردم شاید بهترین فصل سال برای قدم زدن در طهران همین فصل پاییز باشه.

کاش امشب بارون بزنه!
ما ها خيلي جالبيم. اگه يكي توي رانندگي بپيچه جلومون، توي صف نوبت رو رعايت نكنه و يا خلاصه بخواد به هر نحو حقمون رو ضايع كنه فوراً جوش مياريم و تا دهنش رو سرويس نكنيم، ول كن نيستيم ولي در مورد حقوق اوليه مون، اصلا متوجه هم نيستيم كه حقمون ضايع شده! بيانيه جهاني حقوق بشر30 تا مورد رو گفته كه جزو حقوق اوليه هر آدميه. بعد از خوندن اونها متوجه شدم كه اصلا كسي ما رو تا حالا آدم حساب نكرده!
طبق آخرین آماری که گرفته شده و در روزنامه space چاپ شده, 43 درصد ناسا از پژوهشگران ایرانی میباشد.


براي ديدن كليپ با زيرنويس فارسي به لينك زير مراجعه كنيد:
A group of predominantly Muslim youth have banded together to speak out against the discrimination. They formed a website, BahaiRights.org, which catalogues abuses against Baha'is and have now released a video which uses images from the film Persepolis to make a powerful statement against the persecution of the Baha'is.
همه گفتند: خدا کنه! ما که خدا وکیلی حال میکنیم.
آخری گفت: من که دعا میکنم آمریکا هم به ما تجاوز کنه!
همه با هم خندیدند.........

پ.ن. محمد علیرضایی اولین شناگر ایرانی است که به المپیک راه یافته است.
به نظر میرسه مردم ما از قدیم الایام علاقه ای شدید به "سرکوبی" داشته اند.
(عکس از کتاب "اختناق در ایران" نوشته مورگان شوستر)


اینم هم قسمتهایی از مصاحبه رادیو زمانه با خانم شیرین عبادی:
![]()

وقتي خيلي بچه بودم پدرم من رو صبحهاي جمعه ور ميداشت و با هم ميرفتيم تپه هاي خاكي نزديك خونمون. اون تپه ها بكر بكر بودند. هيچ جنبنده اي ديده نميشد و انگار ما اولين انسانهايي بوديم كه روي اون پا ميگذاشتيم. وقتي بالاي تپه ميرسيديم تمام شهر زير پاي ما بود و من سعي ميكردم با كمك پدرم خونمون رو پيدا كنم. ما اون بالا يكي دو تا مناجات ميخونديم بعد ميامديم پايين تا صبحانه روز جمعه رو دور هم بخوريم.

نوجوان كه شدم با دوچرخه كورسي ام اين تپه ها رو بالا و پايين ميكردم. آزادي به تمام معنا. هيچ محدوديتي وجود نداشت. من بودم و آفتاب تابستاني و نسيمي كه روي گونه هاي بر افروخته ام احساس مي كردم. وقتي خوب خسته ميشدم ميرفتم زير سايه چند تا درختچه مينشستم و از آب داغ داخل قمقمه دوچرخه ام مينوشيدم و اون لحظه بود كه خودم رو رابين هود و اون تپه ها رو جنگل شروود ميديدم.
در دوران دانشجويي وقتي از مشكلات دنياي اطراف خسته ميشدم باز به اين تپه ها پناه ميبردم. اگرچه حالا دور تا دور اين تپه ها رو اتوبان كشيده بودند ولي هنوز وسط اين تپه ها قسمتي بود كه هيچ صدايي به اونجا نميرسيد و ميشد دوباره آرامش رو احساس كرد. در اين دوره چند تا از مسيرهاي روي اين تپه ها رو آسفالت كرده بودند و تك و توك ميشد مردمي رو ديد كه براي پياده روي اونجا مي آمدند. يادم هست يك روز زمستاني مادري نوزاد خودش رو مثل كانگورو به جلوي خودش آويزان كرده بود و به اون تپه ها آمده بود كه برف شروع به باريدن كرد. هنوز قيافه آن كودك را كه براي اولين بار و با دهاني باز اولين برف زمستاني دوران زندگي اش رو در اون تپه ها تجربه كرد بخاطر دارم. چند دقيقه كه گذشت دوباره فقط من بودم و سكوت و برفي كه همه جا را سپيد كرده بود.
چند سال بعد و پس از پايان تحصيلات تكميلي وقتي به ايران برگشتم ديدم تپه ها به پارك و پيست دوچرخه سواري تبديل شده اند. حالا ديگه تپه ها شلوغ بودند و براي پارك اتومبيل بايد از پاركبان اجازه مي گرفتيم. با اين همه هنوز قشنگ بود. هر وقت فرصت ميشد همراه با پدر و مادر و همسرم به اين تپه ها ميرفتيم. دوري ميزديم و از فلاسك چاي مادر مينوشيديم و از خاطرات گذشته صحبت ميكرديم.
چند روز پيش وقتي براي قدم زدن به اين تپه ها رفتيم همه چيز تغيير كرده بود. تپه ها بيشتر به قلعه شبيه بودند تا پارك. دربي آهنين همراه با نگهبان از اين دژ حفاظت ميكرد. هنگامي كه خواستيم وارد شويم نگهبان اجازه نداد و گفت پارك فقط مخصوص خانمهاست و آقايان اجازه ورود ندارند.
خيلي عصباني شدم. به همسر باردارم نگاه كردم و به پسري كه در آينده اي نزديك پا به اين دنيا خواهد گذاشت فكر كردم. از اين منطق قرون وسطايي دولتمردان كشورم بد جوري دلم گرفت. خاطرات دوران كودكي تك تك به نظرم آمد. تپه نوردي با پدر. مناجات صبحگاهي. جنگل شروود. تجربه اولين برف زمستاني.
هر چه سعي كردم بغضم را بخورم نتوانستم. اشك در چشمانم دويد.

در عکس زیر می توان ۶۰ زلزله آخری را که تا این ساعت در ایران اتفاق افتاده مشاهده نمود.


بر اساس این بررسی ایران رتبه ۹۶ را دارا می باشد.
http://1fathi.wordpress.com
