4 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم هر كاري رو مي تونه انجام بده .
7 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم از همة پدرها باهوشتره.
10 ساله كه شدم با خودم گفتم اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چيز با حالا فرق داشت.
14 ساله كه بودم گفتم : زياد حرف هاي پدرمو تحويل نگيرم اون خيلي قديميه.
16 ساله كه شدم ديدم خيلي نصيحت ميكنه گفتم باز اون گوش مفت گير آورده.
18 ساله كه شدم . واي خداي من باز به رفتار و لباس ما گير داد. همين طور بيخودي به آدم گير مي ده.
25 ساله كه شدم ديدم كه بايد ازش يك چيزهايي رو بپرسم، پدر يك چيزهايي درباره اين موضوع مي دونه
30 ساله بودم به خودم گفتم بد نيست از پدر بپرسم نظرش درباره اين موضوع چيه هرچي باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده.
40 ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوري از پس اين همه كار بر مياد؟ چقدر عاقله، چقدر تجربه داره.
50 ساله كه شدم حاضر بودم همه چيز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش درباره همه چيز حرف بزنم اما افسوس كه قدرشو ندونستم. خيلي چيزها مي شد ازش ياد گرفت!

7 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم از همة پدرها باهوشتره.
10 ساله كه شدم با خودم گفتم اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چيز با حالا فرق داشت.
14 ساله كه بودم گفتم : زياد حرف هاي پدرمو تحويل نگيرم اون خيلي قديميه.
16 ساله كه شدم ديدم خيلي نصيحت ميكنه گفتم باز اون گوش مفت گير آورده.
18 ساله كه شدم . واي خداي من باز به رفتار و لباس ما گير داد. همين طور بيخودي به آدم گير مي ده.
25 ساله كه شدم ديدم كه بايد ازش يك چيزهايي رو بپرسم، پدر يك چيزهايي درباره اين موضوع مي دونه
30 ساله بودم به خودم گفتم بد نيست از پدر بپرسم نظرش درباره اين موضوع چيه هرچي باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده.
40 ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوري از پس اين همه كار بر مياد؟ چقدر عاقله، چقدر تجربه داره.
50 ساله كه شدم حاضر بودم همه چيز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش درباره همه چيز حرف بزنم اما افسوس كه قدرشو ندونستم. خيلي چيزها مي شد ازش ياد گرفت!
