تبليغاتX
مطلع فرح عالم

مطلع فرح عالم

تهران يا طهران اينجا شهر من است!

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
سكانس اول:

ترافيك بدجوري به هم گره خورده و ماشينها از همه طرف آمده اند وسط چهارراه. مردم كلافه هم هي بوق ميزنند و منتظر پليس سر چهار راه اند كه كاري كنه تا گره باز بشه.

سكانس دوم:

آقاي پليس كه وسط اون همه ماشين گير افتاده، يك كم كلاهش رو داده بالا و داره هاج و واج به اون همه ماشين نگاه ميكنه كه يك مرتبه چشمش به دختر جواني مي افته كه پشت يك پرادوي سفيد نشسته. از لابلاي ماشينها به سرعت خودش رو به اون دختر جوان ميرسونه و شروع ميكنه به صحبت كردن.

سكانس سوم:

بعد از يك ربع كه بالاخره تونستم ماشين رو 2 متر جلو ببرم، متوجه ميشوم كه آقاي پليس دارند دخترك را توجيه ميكنند كه بستن كمربند ايمني الزامي است !!!


+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/23ساعت 11:55  توسط طهراني  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
صد بار امتحان كردم. توي اين مملكت اگر ميخواهي كارت انجام بشه بايد خودت شخصا اون كار را دنبال كني. فقط هم حضوري!

هيچ دنبال سيستم هاي پاسخگوي تلفني، اينترنتي، پست جمهوري اسلامي، پليس + 10 ، 137 شهرداري، بانكداري الكترونيك و غيره نباش كه كسي تره هم برات خورد نميكنه! تره كه هيچ چي هويج هم حسابت نميكنن.
+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/20ساعت 16:10  توسط طهراني  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
وقتي پشت اين چراغ قرمزها نيم ساعت وايميستم و بعد ميبينم يك بچه سرباز رو كردن مسئول چهار راه كه در تمام طول عمرش به اندازه اون نيم ساعت ماشين نديده و قراره بدون آموزش و به صورت فطري مديريت اين چهار راه رو انجام بده، ديوانه وار عصباني ميشم و زير لب هي فحش ميدم.

بعد كه ميرم تو نخ اون جوون شهرستاني كه با تمام سادگيش وسط اينهمه ماشين و موتور گير افتاده و بيخودي تقلا ميكنه، دلم براي اون هم ميسوزه!


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/17ساعت 10:59  توسط طهراني  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
بعضي وقتها جلو بقيه از آدم بودنت خجالت ميكشی!


+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/16ساعت 9:42  توسط طهراني  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
وقتي هنوز اتفاق نيافتاده ميگه: حالا كه طوري نشده!
وقتي اتفاق ميافته ميگه: خوب حالا شده ديگه. كاريش نميشه كرد!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/16ساعت 8:40  توسط طهراني  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
4 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم هر كاري رو مي تونه انجام بده .
7 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم از همة پدرها باهوشتره.
10 ساله كه شدم با خودم گفتم اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چيز با حالا فرق داشت. 
14 ساله كه بودم گفتم : زياد حرف هاي پدرمو تحويل نگيرم اون خيلي قديميه.
16 ساله كه شدم ديدم خيلي نصيحت ميكنه گفتم باز اون گوش مفت گير آورده.
18 ساله كه شدم . واي خداي من باز به رفتار و لباس ما گير داد. همين طور بيخودي به آدم گير مي ده.
25 ساله كه شدم ديدم كه بايد ازش يك چيزهايي رو بپرسم، پدر يك چيزهايي درباره اين موضوع مي دونه
30 ساله بودم به خودم گفتم بد نيست از پدر بپرسم نظرش درباره اين موضوع چيه هرچي باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده.
40 ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوري از پس اين همه كار بر مياد؟ چقدر عاقله، چقدر تجربه داره.
50 ساله كه شدم حاضر بودم همه چيز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش درباره همه چيز حرف بزنم  اما افسوس كه قدرشو ندونستم. خيلي چيزها مي شد ازش ياد گرفت!


+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/13ساعت 16:37  توسط طهراني  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
I believe in freedom and freedom to believe
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/03ساعت 12:32  توسط طهراني  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
شنبه:
- آقا ميخواستم براي نوزاد دفترچه تامين اجتماعي بگيرم.
- سيستم قطع شده. سه شنبه تماس بگيرين.

سه شنبه:
- سلام خانم. ميخواستم براي نوزاد دفترچه بگيرم.
- شنبه تماس بگيرين.

شنبه هفته بعد:
- ميخواستم براي نوزاد دفترچه بگيرم.
- الان خيلي سرمون شلوغه. سه شنبه بيا.

سه شنبه هفته بعد ( 8 صبح):
- ميخواستم براي نوزاد دفترچه بگيرم. مي توانم الان بيايم؟
- الان خيلي شلوغه. 2 تا 4 بيا.

سه شنبه هفته بعد ( 3 بعد از ظهر - دفتر كارگزاري بيمه):
- سلام ميخواستم براي نوزاد دفترچه بگيرم.
- الان تعطيله. شنبه صبح بيا.
- بابا من صبح تماس گرفتم گفتند 2 تا 4 بيام. الان هم ساعت 3 است!
- برو پيش هموني كه گفته ساعت 3 بيايي اينجا!!!

پ.ن. تمامش عين واقعيت بود. همين الان از دفتر كارگزاري بر ميگردم. بعد از كلي صحبت با مدير اونجا قرار شد دوباره فردا صبح ساعت 8 بروم اونجا!


+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/02ساعت 17:12  توسط طهراني  |