تبليغاتX
مطلع فرح عالم

مطلع فرح عالم

تهران يا طهران اينجا شهر من است!

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
من كه مغزم سوت كشيد! بدون شرح

فقط اين سايت رو تماشا كنيد:

http://uk.youtube.com/watch?v=DE5_UhSlUIU

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/25ساعت 12:9  توسط طهراني  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/21ساعت 9:3  توسط طهراني  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

وقتي خيلي بچه بودم پدرم من رو صبحهاي جمعه ور ميداشت و با هم ميرفتيم تپه هاي خاكي نزديك خونمون. اون تپه ها بكر بكر بودند. هيچ جنبنده اي ديده نميشد و انگار ما اولين انسانهايي بوديم كه روي اون پا ميگذاشتيم. وقتي بالاي تپه ميرسيديم تمام شهر زير پاي ما بود و من سعي ميكردم با كمك پدرم خونمون رو پيدا كنم. ما اون بالا يكي دو تا مناجات ميخونديم بعد ميامديم پايين تا صبحانه روز جمعه رو دور هم بخوريم.

نوجوان كه شدم با دوچرخه كورسي ام اين تپه ها رو بالا و پايين ميكردم. آزادي به تمام معنا. هيچ محدوديتي وجود نداشت. من بودم و آفتاب تابستاني و نسيمي كه روي گونه هاي بر افروخته ام احساس مي كردم. وقتي خوب خسته ميشدم ميرفتم زير سايه چند تا درختچه مينشستم و  از آب داغ داخل قمقمه دوچرخه ام مينوشيدم و اون لحظه بود كه خودم رو رابين هود و اون تپه ها رو جنگل شروود ميديدم.

در دوران دانشجويي وقتي از مشكلات دنياي اطراف خسته ميشدم باز به اين تپه ها پناه ميبردم. اگرچه حالا دور تا دور اين تپه ها رو اتوبان كشيده بودند ولي هنوز وسط اين تپه ها قسمتي بود كه هيچ صدايي به اونجا نميرسيد و ميشد دوباره آرامش رو احساس كرد. در اين دوره چند تا از مسيرهاي روي اين تپه ها رو آسفالت كرده بودند و تك و توك ميشد مردمي رو ديد كه براي  پياده روي اونجا مي آمدند. يادم هست يك روز زمستاني مادري نوزاد خودش رو مثل كانگورو به جلوي خودش آويزان كرده بود و به اون تپه ها آمده بود كه برف شروع به باريدن كرد. هنوز قيافه آن كودك را كه براي اولين بار و با دهاني باز اولين برف زمستاني دوران زندگي اش رو در اون تپه ها تجربه كرد بخاطر دارم. چند دقيقه كه گذشت دوباره فقط من بودم و سكوت و برفي كه همه جا را سپيد كرده بود.

چند سال بعد و پس از پايان تحصيلات تكميلي وقتي به ايران برگشتم ديدم تپه ها به پارك و پيست دوچرخه سواري تبديل شده اند. حالا ديگه تپه ها شلوغ بودند و براي پارك اتومبيل بايد از پاركبان اجازه مي گرفتيم. با اين همه هنوز قشنگ بود. هر وقت فرصت ميشد همراه با پدر و مادر و همسرم به اين تپه ها ميرفتيم. دوري ميزديم و از فلاسك چاي مادر مينوشيديم و از خاطرات گذشته صحبت ميكرديم.

چند روز پيش وقتي براي قدم زدن به اين تپه ها رفتيم همه چيز تغيير كرده بود. تپه ها بيشتر به قلعه شبيه بودند تا پارك. دربي آهنين همراه با نگهبان از اين دژ حفاظت ميكرد. هنگامي كه خواستيم وارد شويم نگهبان اجازه نداد و گفت پارك فقط مخصوص خانمهاست و آقايان اجازه ورود ندارند.

خيلي عصباني شدم. به همسر باردارم نگاه كردم و به پسري كه در آينده اي نزديك پا به اين دنيا خواهد گذاشت فكر كردم. از اين منطق قرون وسطايي دولتمردان كشورم بد جوري دلم گرفت. خاطرات دوران كودكي تك تك به نظرم آمد. تپه نوردي با پدر. مناجات صبحگاهي. جنگل شروود. تجربه اولين برف زمستاني.

هر چه سعي كردم بغضم را بخورم نتوانستم. اشك در چشمانم دويد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/12ساعت 17:55  توسط طهراني  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
زلزله ای دیگر به قدرت ۳/۵ ریشتر امروز (۷ خرداد ۱۳۸۷) زنجان را لرزاند.

در عکس زیر می توان ۶۰ زلزله آخری را که تا این ساعت در ایران اتفاق افتاده مشاهده نمود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/07ساعت 11:27  توسط طهراني  |